ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

سپه سالار

با برنامه ای که عمه زینب ریخته بود با یه تور زنانه رفتیم امامزاده ابراهیم سپه سالار، خیلی روز خوبی بود و حسابی بهمون خوش گذشت... ازتو اتوبوس خوابیدی که این خواب خیلی به جا بود چون بعدش حسابی خوش اخلاق شدی بیدار که شدی با حانیه جون و هومن عزیز رفتی لب آب اینجا هم اول راه زیارت امامزاده ، معلومه حسابی تازه نفسی یکی از پایه های کمک به مامان ندا، خاله منا خدا قوت استراحت بین راه واقعا زیباست... در حین زیارت عمه زینب حریفت نشد اینجا آروم نگهت داره عکس بندازم هدیه جون مهربون دختر عموت.....
28 مرداد 1392

اردکم...

صدات می کنم اردکم و خودت خیلی خوشت میاد وقتی اردک مامان میشی...بهت میگم ابوالفضل تولدت مبارک، می گی مرسی...بابا برات یه کامیون گرفته که کلی باهاش بازی می کنی... بادیدن هواپیما میگی باباجون، دبی، مشهد بریم، بغل مامان جون بشینم... یه روز وانت قرمزتو برداشتی داد زدی میوه میوه... دایی هادی برات آموزش مواد مغذی میده مثل انگور و گردو، مخالف صددرصد چیپس و پاستیله... با کارتون حسنی که تو گوشیم بود و به تازگیش پاکش کردی خوب ارتباط برقرار می کنی، با فیلمهایی که از خودت هم تو گوشیمه شبها می خوابی... با مهدی پسر همسایه حتی اگه مکالمه ی خیلی کوتاهی هم داشته باشی کلی ذوق می کنی... تقریبا کامل داری حرف میزنی، جملات متقاطع و به قول خاله مثل آدم آهنی... او...
19 مرداد 1392

و باز مرداد و حس عاشقی

هر ماهی آدمو یاد یه شخصی تو زندگیش میندازه، مرداد واسه من منا بوده و هست، کسیکه منو خواهر کرد... بعد از اون مرداد معانیه دیگه ای هم برام پیدا کرد، سالگرد عقدمون، و تولد جیگر طلام... خواهر گلم منا جونم تولدت مبارک...   ...
19 مرداد 1392

افطاری

این روزها افطاری های زیادی رفتیم ولی به دلیل نبود حال، و یا نبود دوربین عکسی انداخته نشد، دیشب خونه ی عمه اکرم بودیم... ...
11 مرداد 1392
1